۱۳۸۹ آبان ۲۸, جمعه

چند خط سكوت

سلام به دو دوست قديمي

خيلي وقته.
خوبين؟
من ...
هر چي خواستين جلوش بذاريد...

فعلا دل و دماغ و حوصله و اميد و نفس و دليل ندارم كه بيشتر با دكمه هاي لپ تاپ بپر بپر كنند انگشتهام.

دنياي ما آدمها جاي عجيبيه.
اميدي هم به بهبودش نيست.
و خداوند عجب صبري دارند با ما.

توي دلم يه زلزله 12 ريشتري اومد روزي كه عزيزترين كس ام افتاد توي دست يه مشت لاشخور، يه مشت پست فطرت. از جنس همين آدمهاي شسته رفته اي كه هر روز تو خيابون ميبينيم...سر كار بهشون لبخند هاي تو خالي تحويل ميديم...سر كلاس همكلاسي مون بودن... دقيقا دي آدر سايد آو همين حضرات رو ديدن... كه خودمم جزوشون ام...تلخه! تلخ.

پيك اش گذشته و الان گيجي ضربش مونده.
احساس خاصي نيست. يه نموره شايد حال به هم خوردگي از نوع بشر!

خيلي چيزها از نظر اهميت با ترك ديوار فرقي نداره.

خلاصه اينكه
غرض جواب محبت شما بود.
من همچنان حرفي واسه گفتن ندارم.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۱, سه‌شنبه

گم شده

طفلي به نام " شادي " ديري است گم شده
با چشم هاي روشن براق ؛ با گيسوي بلند به بالاي آرزو
هر كس از او نشاني دارد مارا كند خبر
اين هم نشان ما
يك سو خليج فارس
سوي دگر خزر


دكتر شفيعي كدكني